محل تبلیغات شما



تقریبا کل این ماه رو بیمارستان بودم. اونم تو شهرای مختلف. طوری که یادم می رفت تو کدوم بیمارستانم و همراه کدوم مریض. ولی امشب، یه پیام اومد واسم که نوشته بود: بیا زایشگاه دایی جان ناپلئون.

پدرم خواب بود، با پرستارش هماهنگ کردم و رفتم زایشگاه. خواهر زادم به دنیا اومد. ۲۵ شهریور ۹۸، ساعت ٠۳:۱٠ صبح

پس از تو قصه ام به پایان نرسید. سخت تر گذشت، اما گذشت. پس از تو هرکجا که قرار گذاشتیم در کنار هم باشیم یا با هم برویم را تنها رفتم، تنها ماندم و تو انگار در خاطره ای دور تمام شدی. عزیز شورانگیز، تو جا ماندی از دیدن این پایان باشکوه و حال که در این دخمه با شیطان و خدا تنها مانده ام تو را خواهم بخشید. من تنها به ابدیت میروم، اگر مانده بودی هم این سفر آخر را بی تو میرفتم. میدانی، دروغ گفتند، زندگی ارزشش را نداشت. خدانگهدار
قسمت پایانی #مردی_که_در_آینه_میخندید

چون دیگه وب نمیام از گذاشتن کل داستان معذورم ولی آخرشو دوس دارم، بهترین پایان تموم داستانام بود. کانال رو دنبال کنید. با تشکر

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

تکنیکهای موفقیت و شاد زیستن